![]() |
![]() |
|
| روزنوشت هام درباره دلمشغولی هام |
|
سلام
این آخرین پست منه . دیگه هیچ دلمشغولی ندارم که بخوام تو این وبلاگ بنویسم. از طرفی به خاطر علاقه زیادم به این وبلاگ ، دلم نیومد که حذفش کنم . از همه کسانی هم که این مدت به من لطف داشتن و به وبلاگم سر زدن ممنون. برای همتون آرزوی موفقیت دارم . سال نو مبارک . |
|
+ نوشته شده در
پنجم فروردین 1385ساعت 21:0 توسط آرزو |
|
|
آن روز با تو بودم ،
امروز بي توام . آن روز كه با تو بودم ، بي تو بودم . امروز كه بي توام ، با توام !!! (حميد مصدق) |
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم اسفند 1384ساعت 23:30 توسط آرزو |
|
|
اگر نمی توانی درخت کاج روی تپه باشی ،
پس بوته ای باش در يک دره ، اما زيباترين بوته کوچک در کنار جويبار... بوته باش ، اگر نمی توانی درخت باشی . اگر نمی توانی بوته باشی ، پس علف کوچکی باش و با سرافرازی و رضايت در حاشيه جاده بايست . اگر نمی توانی ماهی بزرگي باشی، پس يک ماهی قرمز کوچک باش . اما سرحال ترين و شادترين ماهی کوچک در درياچه نه تنها ناخدا ، بلکه سرنشين نيز بايد بود. برای همه ما جا وجود دارد. کار بايد کرد ، کم يا زياد ... اگر نمی توانی جاده باشی ، پس فقط يک گذرگاه باش . اگر نمی توانی خورشيد باشی ، پس يک ستاره باش . اين بزرگی نيست که باعث پيروزی و يا سقوط تو می شود ... هرچه هستی ، بهترين باش ... |
|
+ نوشته شده در
هفدهم اسفند 1384ساعت 23:29 توسط آرزو |
|
|
آسمان نقاشی کودک من آبی نیست !!! |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم اسفند 1384ساعت 12:59 توسط آرزو |
|
|
چه حکايت تلخي است ، تارغرور بر دروازه محبت تنيدن و چه فاصله کوتاهي است تا انتهاي مرز بودن...
سوگوار مرگ لحظه هاي ديروز بودن چاره کار نيست ، معجزه تبسم را امتحان بايد کرد ... ! |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم اسفند 1384ساعت 11:53 توسط آرزو |
|
|
اگر می مانم ، نه برای توست
اگر می خوانم ، نه به درگاه تو به خدایی است که هرگز تو را نیا فرید ... |
|
+ نوشته شده در
هفتم اسفند 1384ساعت 22:57 توسط آرزو |
|
|
تلاش نکن که زندگی را بفهمی ، زندگی را زندگی کن ! تلاش نکن که عشق را بفهمی ، عاشق شو ! و چنین است که خواهی دانست ، این دانستن حاصل تجربه توست . (اشو - آفتاب در سایه ) |
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 20:43 توسط آرزو |
|
|
نمي توانم به ابرها دست بزنم ،
به خورشيد نرسيده ام . هيچگاه کاري که تو مي خواستي انجام نداده ام . دستم را تا جايي که مي توانستم دراز کردم شايد بتوانم آنچه تو مي خواستي انجام دهم. انگار من آن نيستم که تو مي خواهي ؛ نه ، نمي توانم ابرها را لمس کنم يا به خورشيد برسم. اگر کسي از حال و روز من برسيد بگو: زماني با من بود اما هيچگاه دستش به ابرها و به خورشيد نرسيد... ( شل سيلور استاين ) |
|
+ نوشته شده در
بیستم بهمن 1384ساعت 12:21 توسط آرزو |
|
|
حالا اون رفته و من ، تمام چيزهايي را که نگفته ام ، می شنوم . او رفت و مرا تنها گذاشت ، تا با تمام چيزهايی که نگفته ام ، زندگی کنم . ( شل سيلور استاين )
|
|
+ نوشته شده در
دوازدهم بهمن 1384ساعت 17:14 توسط آرزو |
|
|
تازگی ها خدا هم با من لج کرده ... وقتی خیلی غصه داری ، یه درد و دل خیلی می چسبه !
( شل سیلور استاین )
|
|
+ نوشته شده در
نهم بهمن 1384ساعت 11:57 توسط آرزو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 دی 1383 آذر 1383 |
| نویسندگان |
|
Arezoo آرزو |
| پیوندها |
|
N.C جون یاسی جون همسر مهربون علی همسر شکلاتی آزاده خانم ! سوخته دل خدای ماه بلوط سحر آمیز |
|
RSS
|